

براي جستجو در تمام مطالب سايت واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد :

اطلاعيه هاي سايت :
به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم
در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . براي آگاهي از امكانات اين وبلاگ
خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين وبلاگ را مشاهده نماييد .
:: عشق گمشده

عشق
من پذيرفتم که عشق افسانه است ... اين دل درد آشنا ديوانه است
مي روم شايد فراموشت کنم ... با فراموشي هم آغوشت کنم
مي روم از رفتن من شاد باش ... از عذاب ديدنم آزادباش
گر چه تو تنها تر از ما مي روي ... آرزو دارم ولي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را ... تلخي بر خوردهاي سرد را

دختري از پسري پرسيد : آيا من نيز چون ماه زيبايم ؟
پسر گفت : نه ، نيستي
دختر با نگاهي مضطرب پرسيد : آيا حاضري تکه اي از قلبت را تا ابد به من بدهي ؟
پسر خنديد و گفت : نه ، نميدهم
دختر با گريه پرسيد : آيا در هنگام جدايي گريه خواهي کرد ؟
پسر دوباره گفت : نه ، نميکنم
دختر با دلي شکسته از جا بلند شد در حالي که قطره هاي الماس اشک چشمانش را نوازش
ميکرد ، پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خيره شد و گفت :
تو به انداره ي ماه زيبا نيستي بلکه بسيار زيباتر از آن هستي
من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه اي کوچک از آن را
و اگر از من جدا شوي من گريه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد .

می خوام برم یه جایی دلم گرفته از اینجا
یه جایی که دور باشم از غصه های دنیا
دلم اسیر نباشه اشکام غلیظ نباشه
اگر غلیظ هم باشه به پای عشقم باشه
می خوام مثل پرنده پر بکشم به هر جا
همیشه من بمونم تو این شادی و رویاء
می خوام دیگه غریبه برام نمونه اینجا
همه بشن آشنا واسه امروز و فردا
می خوام برم یه جایی خواب ببینم بهشتو
روز قشنگه عشق و آخر سر نو شتو


همه می پرسند:
چیست در زمزمه ی این جرعه ی آب؟
چیست در همهمه ی دلکش مرگ؟
چیست در بازی ان ابر سپید روي اين آبي آرام بلند
كه تو را مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟
چيست در خلوت خاموش كبوتر ها؟
چيست در كوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده ي جام؟
كه تو چندين ساعت ، مات و مبهوت به آن مي نگري!؟
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم
تو بدان اين را ، تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من، تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ي ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان.
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقيست
آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش

اری من همانم که تورا دنیایه خود میدانم اخر چگونه تورا فراموش
کنم.............توبگو.....؟؟؟
این همه انتظار این همه دل هوره براه چه.........؟؟؟؟
ان روز میرسد که تو پشیمان ازرفتارت و به یاد گذشته غمگین شوی.....
غمگین از اینکه تو بامن چه کردی وهیچ نگفتم............
اری من منتظر همیشگی هستم تا تورا دراغوش گیرمو تو..................

۱- تو
اينجا
کنار من , نشسته اي
فکر تو
در دوردست
جايي حوالي غرب
فکر من
دوردست تر
حوالي شرق
من , اينجا
کنار تو , نشسته ام
فاصله امان , يک وجب
فکرهايمان سر و ته يک خط !
2- من
اينجا
نشسته ام
تو
در دوردست
فکر تو
همين نزديکي است
فکر من
نزديک تر
کمي شمال تر , شرق تر
يا جنوب تر , غرب تر
من اينجا نشسته ام
تو آنجا
فاصله امان يک دريا
فکرهايمان يک نقطه !
3- من
شب هنگام
زير لحافم مي خزم
چشم ها را می بندم
تا
تو را
پيدا کنم
تو همين حوالي هستي
چه فکرت ته خط باشد
چه يک نقطه
تو
مهمان
رويای شبانه منی

براي خريدن عشق هر کس هرچه داشت آورد، ديوانه هيچ نداشت و گريست، گمان کردند چون
هيچ ندارد مي گريد، اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشک است .
مرگ داشت با زندگي دردو دل ميکرد، بهش گفت تو چرا واسه همه دوست داشتني هستي و
همه دوست دارن با تو باشن ولي من واسه هيشکي ارزش ندارم ؟؟! زندگي بهش گفت چون تو يه
حقيقتي و من يه دروغ !!
به غم كسي اسيرم كه زمن خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اسر ندارد غلط است كه
گويند دل به دل راه دارد دل من زغصه خون است دل او خبر ندارد.
مطالب عاشقانه بیشتر در ادامه مطلب

این شعرو خيلي دوست دارم:
آدمک آخر دنياست بخند
آدمک مرگ همين جاست بخند
آن خدايي که بزرگش خواندي
بخدا مثل تو تنهاست بخند
برایت می نویسم
فریاد کنم اندوه سال های نبودنت را
آنقدر از من دوری که برای رسیدن
تقویم قد نمی دهد
اما برایت می نویسم
از ته مانده غرورم
ودل تهی
و چشمهای منتظر
و دردی که با دیدنت تسکین می یابد
از همه وهمه که نشان نبودنت را میدهد
و تمام نامه ها را به آدرسی که ندارم پست خواهم کرد...
می خوام دوباره بنویسم شاید کمی تسکین بگیرم...
می خوام بگم چرا دنیای ما این جوریه؟
چرا با من با تو بد تا میکنه... بد تا کرد...!
چرا بعد این همه آشفتگی و دربه دری همه میگن زندگی کن؟
آخه چه جوری...؟ من که کاری به کسی نداشتم...
داشتم نون عشقمو می خوردم...
به قول شما داشتم زندگی می کردم...
من که به همون دل خوشیهای کوچیکم قانع بودم...
چیزی نخواستم از این دنیا...
این وسط کی رشته الفت گسست... کی بد شد؟ من یا تو...
باشه حتما من بدم که باید بد ببینم...
لابد من باید تنها قربونی این عشق باشم...
من باید خودمو با این نبودنت تطبیق بدم...
من باید از کوچه های اقاقی خاطرات پای پیاده بگذرم...
گریه و حسرت تنها در وجوم من ریشه بزنه...
جوانیم هم به پای تو در این سرای دلتنگی میگذره...
حالا که نیستی می خوام منی نباشه...
بی وفایم قطرات اشکهای بیگناهم میباره تندتر از همیشه...
کجایی... با که هستی... در خیال چه هستی...
خیابان و کوچه ای نمانده که خالی از یاد تو باشه...
با هر بار آمدن باران یاد تو بیشتر در فضای تاریک چشمام موج میزنه...
قطرات سرشکسته نگاهم با آه و انتظار در قلبم رسوب میکنن...
منو تنها نذار

نوشته ای از روزهای تنهایی
عشق تنها چيزي است که با گم شدن از دست نمي رود

شاید فکر کنید من دیوونه شدم که این حرف ها رو نوشتم ولی وقتی تنها میشی و عشقت رو از
دست میدی مثل من با خودت هم حرف میزنی.

دلم می خواد بنویسم، می دونم نمی خونیش(نمی تونی) ولی می نویسم که یک روز در کنار هم
این خاطره ها رو مرور کنی
نمی دونم این حادثه اتفاق بیفته یا نه اما با این حال منتظرت می مونم حتی تا ابد.
می نویسم از ته دل شعر عاشقانه ام را
امیدوارم
هرچه زود تر حرفهای دلم
رو بخونی
چون
:
خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت
نمی گم
:
خداحافظ
می گم
:
به امید دیدار

شبي بي حوصله رفتي دعا كردم كه برگردي
خداراتاسحرآن شب صداكردم كه برگردي
كنار پيچك زرد وخاموش باغچه ماندم
تمام لحظه هايم را فنا كردم كه برگردي
من از آواز پائيزي شدم دلگيرومي دانم
چه بيهوده دلم را مبتلا كردم كه بر گردي
عاشقت شدم اما هرگز به تو نمی گویم چون...
به نام تک نوازنده گيتار عشق
در شبي باراني خسته و غمگين به سوي تو امده ام ونام تو را
ميخوانم زيرا اين دل عشق را لمس کرده و تو را ميخواهد من نميدانم تو کي
هستي و کجايي اما اين عشق است که هوس ديدن تو را در من شعله ور
کرده اي مهربانترينم

در غروب سرد عشق اين جمله را با من بخوان مرگ تو مرگ من است
گفتم به گل زرد چرا رنگ مني
افسرده و دلتنگ چرا مثل مني
من عاشق اويم كه رنگم شده زرد
تو عاشق كيستي كه هم رنگ مني

عزیزم زیباترین روز دنیا رو با تو داشتم و عشق را
با تو تجربه کردم و واژه محبت را در چشمان مهربان
و زیبای تو یافتم حال قشنگترین لحظاتم را پای ساده ترین
دقایقت خواهم ریخت تا بدانی عاشقترینم
و عاشقانه می پرستمت
من و این ابرها چشم انتظاریم که در دشت خیال تو بباریم
و در دشت خیال تو همیشه گل یاس بکاریم .

زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.
آنها از صميم قلب يکديگر رادوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم!
مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!
زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم!
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري.
زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني.
مرد جوان: مرا محکم بگير .
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟
مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت
بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که بدليل
بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را
مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي
اخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .

تولد نخستین دیدارمان روزی در زیر باران پائیزی بود
وقتی که تکه های ابر رویاهایمان کم کم به هم پیوند خورد
آنگاه ما نیز جاری شدیم و
به رودهای عاشق جهان پیوستیم واکنون هربار باران که
می بارد به همراه آن همواره چکیدن یاد توست برپنجره
قلبم که مدام تکرارخواهد شد.
هوا گرفته است. آسمان نم نم ، دانه های بلورین خود را به خاک تقدیم می کند .
به راستی باران
یک مفهوم است. عشق یک نماد است ، نمادی که به سختی می توان به معنای آن پی برد...
دل مردگی و بی ثباتی روح هر روز بیشتر و بیشتر می شد . آسمان دیگر نگاهم نمی کرد .
خاک قدم های سست و بی اراده ام را پس می زد...
راه که می رفتم فقط غبار را می دیدم ، درو
دیوار سیاه اینجا را می دیدم...
به دنبال این بودم که صورت کسی را ببینم اما تنها موهای پشت
سرشان را می دیدم...!!!
چه دوران غم آلودی... در آن هوای غبار گرفته ،
در میان کوچه ای خود را یافتم که همه ی
دیوارهایش سیاه و کدر بود ...
هر از گاهی به چیزی برخورد می کردم و وقتی نگاه می کردم ،
چه می دیدم؟ همان "انسان های پشت به من کرده"...
کوچه را طی می کردم و کوچه ها را یکی
پس از دیگری می پیچیدم ...
به جایی رسیدم و گماشتم که اینجا آخر خط من است .
هنوز سیاهی... هنوز غربت...
پس کجاست آن همه از مهر گفتن ها و از باران نوشتن هایم؟ ...
به نقطه ی آخر رسیده بودم ... دیگر چیزی را نمی دیدم ...
همانجا نشستم و به پاهایم خیره
شدم ... نمی دانم چه مدت آنجا بودم ،
نمی دانم نگاهم به چه چیز دوخته شده بود، نمی دانم دلم
برای چه ماتم گرفته بود ... ؟
احساس کردم سال هاست در آنجا خشکم زده است ... نه ، انگار
قرن هاست که آنجا نشسته ام ...
صدایی شنیدم ... صدایی غریب... صدایی مبهم و گنگ ...
کم کم حس کردم آشناست ... به
سختی سرم را بالا آوردم ... چیزی که می شنیدم ، یک صدا نبود...
نا له بود ... صدا ناله می کرد : دوستت دارم...!
باز نمی دانم چه مدت خودم را گم کردم ...
نمی دانم چه مدت گوش هایم را گرم می کردم تا آن
صدا را بلند تر حس کنم ... آرام آرام بلند شدم و ایستادم ...
نگاهی به عقب کردم ... تفاوت چندانی نکرده بود ...
فقط همان صدای ناله های دوستت دارم دستم را محکم می فشرد و به جلو
می راند ... راه می رفتم و هر چه به عقب نگاه می کردم
از نقطه ی آخر خط دورتر و دورتر
می شدم...
حال آن صدا، آن ناله ،
آن دوستت دارم ها آنقدر به قلبم نزدیک شده اند که با تمام وجود حسشان
می کنم ...
من بازگشتم... من با یک صدای ناله ی دوستت دارم رنج کشیده بازگشتم...
و حال با تمام و جود می توانم نا له ای کنم ...
با صدای ناله ای می گویم : من هم دوستت دارم.

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
پس از یك جستجوی نقره ای دركوچه های آبی احساس
تورا از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید واكردم
نمیدانم چرا رفتی
نمیدانم شاید خطا كردم
و تو بی آنكه فكر غربت چشمان من باشی
نمی دانم كجا تا كی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتنت دریاچه بغضی كرد
كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
وبعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
كسی از پشت قاب پنجره آرام وزیبا گفت:
تو هم در پاسخ این رفتن بگو در راه انتخابم خطا كردم
و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید
و من در اوج پاییزی ترین حالت یك دل
میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر
نمیدانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

راستش ايران براي من هواي عشقم رو داره تمام كوچه ها, پارك ها و ...
من تصميم گرفته بودم از ايران برم مي خواستم برم انگليس پيش پسر خالم. كم كم هم داشت
كارهام رديف ميشد تا من با عسل خانوم آشنا شدم.
الان خوشحالم كه اشتباه نكردم و نرفتم.
بهش گفتم از اين ايران لعنتي خسته شدم مي خوام برم. برم يه جايي كه كسي نباشه. تنها باشم تا
آخر عمر. ايران وقتي عشقم رو از دست دادم براي من تموم شده.
به من گفت: وقتي مي بينم يه جوون ايراني در مورد ايرانم اين جوري حرف ميزنه بهم بر مي
خوره , خيلي ناراحت ميشم و دلم براي ايران مي سوزه كه چقدر ستونش سست هست.
در مورد كشورت اين جوري حرف نزن.ايران ايرانه. هيچ جا ايرانمون نميشه. لسن آنجلسشون
به خاك پاي خرابه هاي ايران من نمي رسه. من توي ايران به دنيا اومدم 14 سال توي ايران
زندگي كردم الان 4 سال و 6 ماه ميشه از ايران خارج شديم پدر و مادرم هم توي ايران بزرگ
شدن و زندگي كردن و حتي الان مزار پدرم هم در ایران هست 10 سال هست پدرم فوت كرده.
گفت دلم مي خواد توي ايران باشم مثل یک ایرانی با انها توي يه كلاس درس بخونم. ازش
پرسيدم چرا از ايران رفتيد؟ گفت :
غریبه توی غربت نگو چی شد محبت بگی میگن دیونست حرفاش چه بچه گونست تقصیر ادما
نیست این همه درد دوا نیست اب و نون و نفس کجا اومدی تو قفس
خداحافظی کردی یک جوری که انگار دیگه بر نمیگردی . باید بریم وقت رفتن شده کوله بار غم
هامون را باید ببندیم و بریم سوی دیگر ,ایرانم مال من نیست همه جانم مال من نیست تقدیر من
چنین هست عمرو جانم مال من نیست بدرود ایران زمینم سر زمینم .افغانستان ازاد شده و پرندها
باید برگردن تو قفسشون هرچند پرنده قفس را دوست نمی دارد اما کو راه و چاره ؟ ایرانم دیگه
جائی نداره واسه ما نمیتونیم بمونیم . تقصیر کسی نیست ایران دیگه مال من نیست هرچند که یه
روزی ایران و افغانستان وجود نداشت همه یکی بودن صفا بود ایرانم کشور اریایی بود
سرزمین اریایی ها اما افسوس و صد افسوس که دیگر نیست .
گفت تو ايراني هستي وقتي تلويزيون رو روشن مي كني فوتبال كشورت رو داشته مي شيني نگاه
مي كني و ايران رو تشويق مي كني اما من كجا رو تشويق كنم. ايران؟! ايراني ها منو قبول
ندارن. افغانستان؟ اون ها هم من قبول ندارند ! معلوم نيست سرنوشتش با من چه میکنه به کجا
تعلق دارم به کدام کوه به کدام دشت . كانادا؟! كشور من نيست.
گفت توي كانادا آزادي که ازش حرف میزنند نیست دمکراسی وجود نداره. کسی که حجاب داره
فقط به چشم یک تروریست میبینند نه همه مردم اما خیلی هاشون به کسی که حجاب داشته باشه
به راحتی کار نمیدند حتی مسلمانها میگن بیزنستمون ضرر میکنه اخه چیزی نداری که
برای نمایش بگزاری . توي كانادا فقط يه آزادي هست اون هم ..... هست. اينجا دختر15ساله
توي مدرسه حامله ميشه از بوي فرندش وقتي كه بچه بدنيا مياد كنار خيابون رهاش مي كنن. گفت
من زياد ديدم.اما توي ايران سابقه نداره كسي با بچه ش اين كار رو كنه.
گفتم من آزادي نمي خوام . گفت چرا پس مي خواي از ايرانمون دل بكني. گفتم من نمي خوام از
ايران دل بكنم من مي خوام از عشقم دل بكنم نه ايران.
اين بيت شعر رو برام خوند:
سفر كردم كه از يادم بره ديدم نميشه
آخه عشق يه عاشق با نديدن كم نميشه
گفت اگه عاشقش باشي هر جا كه باشي نمي توني فراموشش كني. اينجا بيشتر بهش فكر ميكني
چون غروب ها و شب هاش سوت و كور هست و از تنهائی دق میکنی و همه فکرت میشه کسی
که تو قلب هست دلت لک میزنه واسه یه یادگاری از اون . اينجا چه جوري مي خواي دردت
رو بهشون حالي كني اگه زبونشون رو هم يا بگيري بازم مثل زبون خودت نمي شه.
وقتي دلت ميگيره مي شيني با دوستات يه شعر رو مي خوني كه تمام حرف ها توش خلاصه
هست:
گريه در چشمان من طوفان غم دارد ولي خنده بر لب مي زنم تا كس نداند راز من
شادمهر عقيلي يه خواننده ايراني هست. پول داره, خونه داره, ماشين داره, شهرت داره و.....
ولي توي كانادا افسردگي گرفت.چرا؟ چون تنها بود چون غريب بود. رفت آمريكا آخه توي
آمريكا ايراني ها بيشتر هستن ولي باز هم فرقي نكرد.الان خیلی از خواننده ها اگر ترس از زندان
و این که از شهرت نیفتند و نتونند بخونند نمیتونند بیان ایران اما ارزوی اون ها همین هست که
پای اونها با خاک وطن برسه .
ازش پرسيدم دوست داري كجا زندگي كني؟ ايران_افغانستان_كانادا_ يا هر جاي ديگه اي؟ فقط يه
كلمه گفت ايران. فقط ايران.ولي بزارن درس بخونم مثل بقيه ديگه هيچ چيز نمي خوام ,حتي
بگن ماليات بده, هر چي بگن قبول دارم. من تو ايران بزرگ شدم با اون فرهنگ. پدرم تو ايران
دفن شده من هم مي خوام از همون خاكي كه جون گرفتم توي همون خاكم جون بدم.
گفت نمي دونم چرا شما جوون هاي ايراني اين قدر از كشورتون فراري هستيد. من خيلي جوون
هاي ايراني رو ديدم كه همين كه پاشون رو توي این کشورها ميزارن دلشون هواي برگشتن مي
كنه. دلشون مي خواد برگردن اما....
نه در غربت دلم شاد و نه روي در وطن دارم
الهي بخت برگردد از اين بختي كه من دارم
يه چيزي به من گفت كه دلم آتيش گرفت:
گفت ما افغاني ها( انهائی که اواره شدن در این ۳۰ سال ) مثل حزب باد هستيم. ما هر طرف
بريم مثل بايد برگرديم چون تعلق به هيچ جا نداريم.
اگه باد بخواد به گل ابراز علاقه كنه واز روی عشق خيلي آروم هم بياد تا گل رو نوازش کنه
باز گل پرپر ميشه.
نمي دوني چقدر دلم هواي ايران رو كرده.دلم مي خواد بر گردم.
پايان

از خدا نخواه که همه ی دنیا مال تو باشه ، از خدا بخواه کسی که همه ی دنیای تو هست مال
کسی دیگه نباشه
وقتي گفتي اندازه ي برگهاي درخت سيب توي خونمون دوستت دارم اونقدر خوشحال شدم كه
يادم رفت زمستونه.
زندگی هميشه بهار نيست ، گاهی هم در آن ابرهای خندانی هست و روزگار بی وفا بهترين
دوستان را از هم جدا ميكند ؛ انگار كه هرگز دوستی نبوده است .
ميدوني آدما بين« الف» تا «ي» قرار دارند.بعضي ها مثل «ب» برات مي ميرند، مثل « د»
دوستت دارند، مثل« ع»عاشقت ميشوند،مثل «م» منتظر مي مونند تا يک روز مثل «ي» يارت
بشن
نگاه ساکت باران به روي صورتم دزدانه ميلغزد ولي باران نمي داند که من دريايي از دردم به
ظاهر گر چه مي خندم ولي اندر سکوتي تلخ مي گريم
وقتایی آدم به خودش میاد میبینه که چه وقتایی رو میتونسته لذت ببره و نبرده؛ چه کسایی رو
میتونسته در کنارش داشته باشه و این کارو نکرده . قدر لحظه ها رو بد ونیم ثانیه ها که
خداحافظی می کنند و سلام دوباره ای هم در کار نیست
مهم نیست که قشنگ باشی قشنگ اینه که مهم باشی حتی برای یه نفر
هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم. ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم
بايد دروغ بگم. ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. ياد گرفتم تو زندگيم
به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم. ياد گرفتم گريه هاي هيچ
کس رو باور نکنم. ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم. ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي
بزنم ولي خودم عاشق نباشم
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي
برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي
کردم ميگويد: دوستت دارم
بر روي سنگ مزارم بنويسيد : آشفته دلي بود در اين خلوت خاموش او زاده غم بود و ز غمهاي
جهان گشت فراموش.

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن
نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را
پنهان خواهم کرد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
پس از یك جستجوی نقره ای دركوچه های آبی احساس
تورا از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید واكردم
نمیدانم چرا رفتی
نمیدانم شاید خطا كردم
و تو بی آنكه فكر غربت چشمان من باشی
نمی دانم كجا تا كی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتنت دریاچه بغضی كرد
كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
وبعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
كسی از پشت قاب پنجره آرام وزیبا گفت:
تو هم در پاسخ این رفتن بگو در راه انتخابم خطا كردم
و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید
و من در اوج پاییزی ترین حالت یك دل
میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر
نمیدانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

عشقی که به تو دادم عشقی است بس بزرگ به بزرگی تمام اقیانوسها و دریاهابه عظمت و
پایداری تمام کوهها ... به اندازه تمام برگها و گلها عشقی که اتش است و سوزنده عشقی که اب
است و سیراب کننده عشقی که دریاست و توفنده عشقی که باد است وکوبنده و تو ...چه میدانی
که این عشق چیست؟! این عشق نیست چیزی بالاتر از ان... بالاتر از اسمان ....بالاتر از
دنیا ...بالاتر از همه بالاها و تو ...ان را نمی شناسی و با ان بیگانه هستی چرا...؟ نمی
دانم ...این عشق که در من شعله می کشد و می سوزاند کم کم به اتشی مبدل می شود که در
زیر خاکستر باقی می ماندو کافی است نسیم ملایمی این خاکستر را کنار بزند ...انگاه خواهی
دید که چگونه شراره میکشد و تو را خاکستر می کند
پس هیچگاه تنهایم مگذار ...گرچه از با من بودن سیری و خسته ومانند پرنده گرمسیری پر جنب
و جوش و پر تحرک که لحظه ای ارام ندارد به این طرف و انطرف می پروازی ... و مرا که
تنها امیدم هستی یکه و تنها با حالی زار و خراب میگذاری و میروی اما ... من با یاد تو زنده ام
و به یاد ایام خوب گذشته زندگی را می گذرانم و تو ...بازهم می روی و می روی بدون انکه
بیندیشی به کسی که در دریای عشقت شنا می کند و در ارزوی غرق شدن در ان است ...!؟
نه ...!!! تو او نیستی اویی که من می شناختم ..اویی که با من و برای من زنده بود ...اویی که
هر جا می رفت نام من ورد لبانش بود و نقش من در چشمهایش و یاد من در خاطرش ...
نه...!!! حتما تو او نیستی و دست روزگار نقش دیگری در تو پرورده که اینچنین وجود عزیز
مرا نا دیده می گیری و بی مهابا به عشق خوب من پشت پا می زنی ... امیدوارم که هر جا
هستی لااقل خوش باشی و لحظه ای وجود ازاردهنده من به فکرت خطور نکند ...
ولی به هر جهت این انصاف نیست بلکه ظلم است ...ظلمی که تو در حق من می کنی حتما
روزی بی جواب نمی ماند و دست بالاتری است که انتقام مرا از ( تو) می گیرد ...
شاید روزی .............................................

بگویید که بر گورم بنویسند
زندگی را دوست داشت,
ولی آنرا نشناخت
مهربون بود,
ولی مهر نورزید
طبیعت را دوست داشت.
ولی از آن لذت نبرد
در آبگیر قلبش جنب و جوش بود.
ولی کسی بدان راه نیافت
در زندگی احساس تنهایی می نمود.
ولی هرگز دل به کسی نداد
و خلاصه بنویسید.
زنده بودن را برای زندگی دوست داشت
نه زندگی را برای زنده بودن.
فریدون فروغی

نميدانم زندگي چيست؟؟ اگر زندگي شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام?
اگر زندگي خروش جويبار است سالهاست که من در چشمه ي جوشان زندگي جوشيده ام اما اين
نکته را فراموش نمي کنم که زندگي بي وفاست زندگي به من آموخت که چگونه اشک بريزم اما
اشکانم به من نياموخت که چگونه زندگي کنم ....

رفتن تو هستی مرا شکست !
این شکست تهی بدون تو
لا به لای بستر زمان دفن می شود
رفتنت معنای ناتمام قفس را برایم تمام می کند
و تداوم ناگزیر آرزوهایی خواهد شد
که تو آن را به التهاب دست های من بخشیده ای
رفته ای و نمی دانی
غم گریز تو را در درنگ بهانه هایم گم می کنم
می شکنم و می گزارم تا شانه های من
در رگبار اندوه بی پایان تو
چشم انتظار جاده ای بماند
که تو به آن چشم دوخته ای...